|
من یک بیخودم
|
بچه که بودم
وقتی دلم از چیزی می گرفت و لج می کردم
به جای جیغ و داد و فریاد
لب هایم را جمع می کردم
مثل این که می خواهم کسی را ببوسم...
ابرو هایم در هم می رفت
و چشم هایم به جایی نزدیک به زمین خیره می شد...
چشم هایِ سیاهِ سیاهی که نیمی از صورتم را گرفته بود
پر اشک می شد اما
کم پیش می آمد خالی شود...
با همین ژست به گوشه ای می رفتم و
دو زانو می نشستم و به چیزی خیره می شدم...
لب هایم آن قدر جمع بود که
وقتی کسی می پرسید: چی میخوای؟
می شنید: "مورچه"...
در حالی که گفته بودم :"هیچی"
و حالا اینجا
همان گوشه ی خلوتِ من است...
با همان بغض همیشگی
و من همچنان مورچه می خواهم...
انسانی زاده نشده است
که به اندازه ی من
تضاد و تناقض را به دوش بکشد...
من یک بیمارم
بیمار بی کسی و بد خواهی
دیگر توانِ زنده بودنم نیست
از جای خود تکان نخورید
دیگر نیازی نیست
من به زودی خواهم مرد...
گریخته ام
خواستم واپسین روزهایِ زنده بودنم را با خود باشم
من یک بیخودِ بیست و سه ساله ام
که هفت روز دیگر خواهم مرد...